باز میلرزد دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ !
های ! نپریشی صفای زلفکم را دست !
و آبرویم را نریزی دل !
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است !
از علائمی که آسترونومرها رویت کردند اینطور به نظر میرسه که گویا فاز اول مسافرت یک عدد انتروپوید که همانا به منظور پاره کردن فلانجای هرچی مسافرت و البته دوستان مشهدی و صد البته رفع خستگی زایمان عظیمی به نام امتحانات بوده امشب به پایان می رسه و از فردا وارد لحظات ملکوتی فاز دوم یا به عبارتی همان فاینال دستنیشن که به منظور تامین شارژ برای ترم آتی یا به عبارتی همان زایمان بعدی می باشد می شود ... و به زودی به آغوش گرم نت باز خواهد گشت ...
شمارش معکوس از همین لحظه آغاز گردیده شده می باشد !
پی نونز :
1 - بعد از بازگشت به وطن اگر در پریود گشادی به سر نمی بردیم و حالش بود شاهد سفرنامه ی شدیدا سانسور شده ای با عنوان "از سفری که کردم" خواهید بود !
2 - ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش ... تو قاف قرار من و من عین عبورم !
3 - هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... یک کم گرما لطفا !!!
نخبه یا مخ بــِـه ؟؟
پ.ن:فی الواقع باید خدمت دوستانی که جویای حال بچه و زایمان ما بودن عرض کنم که بچه هم تپل بود هم سالم !
۲ - کی گفته شب امتحانی بودن بده ؟ ... من که تا حالا هرچی امتحان دادم شب امتحانی بوده (البته ۸۰ ٪ صبح امتحانی بوده تا شبش :دی) همه شونم در حد لالیگا خوب دادم ...
۳ - سه تا دیگه بیشتر نمونده ... اگه خدا بخواد تا ۴ روز دیگه فارغ میشم ... بعدشم یه ۲۰ روزی میرم مسافرت تا خستگی این زایمان عظیم از تنم در بره :دی :-"
تبصره : ممکن است یک پست بیش از یک کامنت ِ " ترین " داشته باشه !
کامنتدونی رو هم می بندیم که به درسمون برسیم ... اینجوری نمیشه ... لازم به ذکره که کامنت دونی هر پست مربوط به خود همون پسته ... پس لطفا به غیر از موارد ضروری پایینی رو شلوغش نکنید :-"
کی بود گفت این پسره چقد بی ادبه ؟؟ اصلا خوشم نیومدا !!!
" دوای مرض گشادی ، همانا تنگی می باشد " ... منبع : مجموعه کلمات قصار گوش قرمز
....ـترین کامنت 2 (نتیست) :
نوعی مرض است از نوع مزمنخدارو شکر چیز خاصی ندارم بخوام ببخشمش به کسی ... و گرنه خدا می دونه اینایی که بهشون چیزی نرسیده - یا رسیده - چه حرفها که پشت سر من ِ بدبخت ِ میت در نمیاوردن ... والا ...
اول از همه عزیز دلم کامپیوترم رو - که بیشتر وقت روزانه مو باهاش سپری می کنم - می بخشم به داداش کوچیکه ... بعد می رسیم به آرشیو 1008 تایی ِ دی وی دی هام - طبق آخرین آمار - که با عشق جمعش کردم می بخشمش به داداش بزرگه به شرطی که آرشیومو به اِف نده ... وصیت می کنم کتاب هام رو هم اهدا کنن به یه کتابخونه ... لباس ها و کفش هام هم که میرسه به داداش بزرگه - همین الانشم ما دو تا معلوم نیست لباسامون کی به کیه ... اینجوری حداقل تکلیفمون روشن میشه - ... وصیت می کنم هر چی عکس دارم برسه به آن حضرتش :x آن عزیز بزرگوار که قلب مارو برده و انگار حالا حالا ها قرار نیست پس بده ... الباقی وسایل و خرت و پرت ها مثل میز و تخت و ... رو هم هرکی زورش بیشتر بود می تونه برداره ...
و اما مهمترین دارایی ِ مادیم یعنی همون بدن ِ قراضه و کج و کوله ام که اینجا عضو شدم تا بعد از مرگم هر قسمت از بدنم از قلب و کبد و نای و مری و معده و شش و آب شش و دست و پا گرفته تا لب و لوچه و چشم و ابرو و ...ـون و "آن عشق 15 سانتی" به هرکی نیاز داره بــِچــِسـبونن ... بشه که در راه حق ازش استفاده کنن ... البته اون آخریه فکر نکنم به درد کسی بخوره پس وصیت می کنم بندازنش کنار خیابونی جوبی جایی تا حداقل شکم یه گربه ی مادر مرده سیر شه ... نوش جونش :دی
می مونه این وبلاگ و اون وبلاگ و کلا تمامی ِ وبلاگ هام که می رسه به آن حضرتش ... هرکار دوست داشت بکنه ... حذف کنه ، خبر مرگمو اعلام کنه ، به جای من آپ کنه و و و ... کلا هرکار دوست داشت می تونه بکنه ... به کسی هم ربط نداره :دی
از اونجایی که نه از مراسم عروسی نه عزا از هیچکدوم خوشم نمیاد وصیت می کنم خرج مراسم رو هرچی که هست بریزن به حساب اینجا .... فقط یه پولی بذارن کنار بدن به یکی که ویولون بلده پنجشنبه به پنجشنبه بیاد سر قبرم برام ویولون بزنه ... خدا خیرش بده :دی ...
خوب دیگه من وصیتم تموم شد ... با من کاری ندارید ؟؟ می خوام برم بمیرم :دی
درگوشی : عزیزم ببخشید چیز به درد بخوری نداشتم برات بذارم :*
پ.ن: هرکی این پست رو خوند دعوته ... منتها اینو می گم که بدانید و آگاه باشید هر کس وصیت کنه و برای ما چیزی نذاره از ما نیست :دی
* آهنگین بخونیدش !
از زخم های بزرگ
خط کوچکی باقی می ماند
و از چشم های تو ...
چه بگویم
خاطره ی آرنج های تو
بر تخت ِ من
گود افتاده !
یه پیشنهاد : « سرزمین بی کران » از همای !
+ you didn't fancy my sandwiches ?
- i don't eat fish .
+ why not ?
- fish p.i.s.s in the sea ...
+ so do children .
- dont eat children , either ! *

بعد از دیدن این قسمت ِ فیلم یاد بچگی هام افتادم که چه قدر بی فرهیخته بودم که تو دریا می ...ـاشیدم ... ولی خدایی خیلی لذت بخشه :دی ... شما رو به انجامش توصیه می کنم :دی ... نکته ی جالبش اینجاس بچگی هام ماهی هم دوست نداشتم :دی ...
این پست ِ آبکی کاملا سفارشی می باشد :دی
*دیالوگی از فیلم ِ Closer .
پستی با یک هفته و اندی تاخیر :
رو برد یه اطلاعیه زده بودن که خلاصه اش میشه این یه خط :
شب شعری به مناسبت هفته ی بسیج برگزار میگردد ...
مکان : نمازخانه ی دانشگاه (نمازخونه که چه عرض کنم بس که گنده ست میشه بهش گفت مسجد!)
زمان : سه شنبه چند ِ چند ِ هشتاد و چند (چیه ؟؟ خوب تاریخش یادم نیست . حوصله ی حساب کردنم ندارم! ). ساعت 19.
سه شنبه - ساعت 18 و 55 دقیقه :
نمازخونه : 10 یا شاید هم 12 نفر اومدن ... خبر خاصی نیست ...
خوابگاه هفت : جمعی از اراذل گرام (اهالی خوابگاه هفت + اهالی خوابگاه های قبل و بعد) مشغول عمل ِ قبیح و خانمان بر انداز ِ پاسور ...
خوابگاه 11 : ترک های درسخوان دست ِ جمعی در حال درس خواندن ... (ما هرموقع این حضرات رو دیدم یا داشتن درس می خوندن یا خواب بودن ... من یکی که تو کارشون موندم خدایی )
خوابگاه 5 ، 13 و 17 : خالی می باشد .. ورزشکاران ِ گرام مشغول ِ فوتبال با توپ ِ پلاستیکی ِ 3 لایه می باشند !
خوابگاه ...* : اکیپی از نخبگان در حال ِ استعمال ِ دخانیات .
به علت کوچک بودن ِ جامعه ی آماری مورد مطالعه ی ما از وضعیت بقیه خوابگاه ها اطلاع دقیقی در دست نیست .
ساعت 19 و 10 دقیقه :
همه در جای قبلی خود مشغول هستند که ناگهان دستی از غیب پیام رسانی به نام ِ علی قمی را برایشان می فرستد ... که اینگونه در محیط خوابگاه جار می زند : " دو تا اتوبوس دختر برای شب شعر دارن میان ... " ؛ متاسفانه به علت هیجان بیش از حد ِ پیام رسان و پیام گیران بقیه پیام قابل فهم نبود !
ساعت 19 و 13 دقیقه :
نماز خونه مملو از دانشجویان پسری است که چشم به در دوخته و انتظار می کشند ...
در بینشان چندین نفر با شلوار گرم کن رویت می شود ... جوری منتظرند که گویی قرار است به هرکدام یک حوری جایزه بدهند ...
حوری ها آمدند و ...
این داستان ادامه نــــ دارد ...
سخن شب ** : نقش اتوبوس های حاوی اناث در ارتقاء سطح شعر و ادبیات ِ این مرز و بوم بسیار تعیین کننده می باشد و من شما را به ساخت این اتوبوس ها سفارش می کنم. باشد که شاهد افزایش روز افزون ِ آن باشیم ...
- از افاضات ِ گهربار ِ انتروپوید علیه الرحمه -
* اطلاعات طبقه بندی شده ... فضولی ممنوع !
** ابتدا روز بود که با توجه به رویت تاریکی هوا توسط اینجانب به شب تغییر یافت !
پ.ن: مدیونی اگه فکر کنی من آغوش ِ گرم ِ کامپیوتر و اینترنت ای دی اس ال رو ول کردم از خونه پاشدم رفتم اونجا ...
حالا حتما با خودتون می گید چه ربطی به رگ ِ شیرازی داشت ... خوب یه ربطی داشته دیگه ... این ربطش بر میگرده به اون صفتی که شیرازی ها دارا می باشند و علیرغم (؟) این که ما شیرازی نمی باشیم ولی در حد دکترا از این صفت به ارث برده ایم ... اگر اون صفت رو هم نمی دونین خوب برین بدونین . به ما چه مربوط می باشد ؟
راهنمایی : بخش اول صفت قسمت جریانداری از بدن می باشد :دی
پ.ن : کاشف دومین خاطره ی مشترک ایرانی ها و فرانسوی ها رو کشف کرد ... خدایی این کامران با سوژه هاش منو کشته . پیژامه را اینجا بخوانید .
- یه روز یه قزوینیه داشته ...ــونشو می خوارونده ، بچه ش میاد می بینه ،
میگه : بابا این کارای دم ِ دستی رو بده من دستم راه بیفته !
می پرسم :
+ این الان جوک بود یا خاطره ؟
- نمی دونم ، چند روز پیش از بابام که داشت برا دوستش تعریف می کرد شنیدم !
+ اوه اوه پس خاطره تاریخیه پسر . تاریخشو بپرس بهم بگو تو تقویمم بنویسم :دی .
پ.ن : گلوم در حد ِ خدا درد می کنه ، فردا هم طی ِ یک عملیات ِ کاملا شهادت طلبانه سر کلاس ِ اقتصاد باید کنفرانس بدم . دعا کنید ازش زنده بیرون بیام !
آهای راننده ی بی شعور وقتی دو تا خانم تو ماشینت نشستن و داری برای دوستت خاطره تعریف می کنی انقدر فحش ِ «کِش دار» نده ... لااقل اگه نمی تونی جلوی فحش دادنتو بگیری قسمت های صحنه دار ِ خاطره ت رو سانسور کن !
